المسعودي ( مترجم : ابوالقاسم پاينده )

93

مروج الذهب ( فارسى )

توافق كردند . مروان اكيدر بن حمام را كه شهسوار مصر بود ، گردن زد . ابو رشد به مروان گفت : « به خدا اگر خواهى از سر ميگيريم . » مقصودش بوم الدار مدينه و قتل عثمان بود ، مروان گفت : « ابدا نمىخواهم . » و از مصر بازگشت و پسر خود ، عبد العزيز را بحكومت آنجا گذاشت . وقتى مروان به شام بازگشت در صيمره دو ميلى طبريهء اردن اقامت گرفت و حسان بن مالك را احضار كرد و به تهديد و ترغيب او پرداخت . حسان ميان مردم بسخن ايستاد و كسان را به بيعت عبد الملك مروان از پس مروان و بيعت عبد العزيز بن مروان از پس عبد الملك دعوت كرد و كسى در اين باب با او مخالفت نكرد . در همين سال ، كه سال شصت و پنجم بود ، مروان در دمشق بمرد . اهل تاريخ و سيرت و كسانى كه به اخبارشان اعتماد هست ، در سبب وفات وى اختلاف كرده‌اند . بعضى گويند وى بطاعون مرد . بعضى گفته‌اند بمرگ طبيعى مرد . بعضى ديگر عقيده دارند كه فاخته دختر ابو هاشم بن عتبه ، مادر خالد بن يزيد بن معاويه ، او را بكشت ، زيرا مروان در آغاز كار براى خود و پس از خود براى خالد بن يزيد و پس از او براى عمرو بن سعيد بيعت گرفته بود ، پس از آن تغيير رأى داد و خلافت را پس از خود بپسرش عبد الملك و پس از او بپسر خود عبد العزيز داد . بدين جهت خالد بن يزيد پيش وى آمد و با او سخن گفت و خشونت كرد ، مروان خشمگين شد و گفت : « اى پسر زن آبناك ! اينطور با من سخن ميكنى ؟ » مروان با مادر وى ، فاخته ، ازدواج كرده بود كه او را خوار و موهون كند . خالد پيش مادر خود رفت و ازدواج وى را با مروان ناپسند شمرد و از آنچه بر او رفته بود شكايت كرد . مادرش گفت : « ديگر عيب تو نخواهد گفت . » به نظر بعضى وى متكائى بر دهان مروان نهاد و با كنيزكان خود روى آن نشست تا مروان بمرد . بعضى ديگر گفته‌اند شيرى مسموم براى او فراهم كرد و چون مروان پيش وى آمد شير را به دو داد تا بنوشيد ، و چون در شكم او جا گرفت ، از پا در آمد و بجان كندن افتاد و زبانش بسته شد . عبد الملك و